تعداد کل بازديد :12277

بازديد امروز :11

زنجير عشق - قند عسل و هديه

[ خانه | ايميل|شناسنامه| مديريت ]

تصاوير

موضوعات وبلاگ

دوستان


لينک به لوگوي من

زنجير عشق - قند عسل و هديه

اشتراک

نام:

ايميل:

 

حضور و غياب

يــــاهـو

جستجوي سريع

:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

بايگاني

دي ماه [20]
بهمن ماه [29]
اسفند ماه [29]
فروردين ماه [26]
ارديبهشت ماه [21]
خرداد ماه [12]
تیر ماه [7]
مرداد ماه [13]

ايمان آن است که راستى را بر گزينى که به زيان تو بود بر دروغى که تو را سود دهد ، و گفتارت بر کردارت نيفزايد و چون از ديگرى سخن گويى ترس از خدا در دلت آيد . [نهج البلاغه]

+ زنجير عشق

قند عسل::: يکشنبه 6/6/1384::: ساعت 9:59 صبح


زنجير عشق

روز بعد ازظهر وقتي که با ماشين پونتياکش مي کوبيد که بره خونه

زن مسني ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او مي تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اينجا رد مي شدم.

بايستي صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي

که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه
بده¸

ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار
باشه و از خستگي روي پا بند نبود. .

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روي دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتي که نوشته زن رو مي خوند:

" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي

که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد ين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد.

وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومي و نرمي به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"




موضوعات يادداشت



[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by:www.persianblog.com