تعداد کل بازديد :12277

بازديد امروز :11

مرداد ماه - قند عسل و هديه

[ خانه | ايميل|شناسنامه| مديريت ]

تصاوير

موضوعات وبلاگ

دوستان


لينک به لوگوي من

مرداد ماه - قند عسل و هديه

اشتراک

نام:

ايميل:

 

حضور و غياب

يــــاهـو

جستجوي سريع

:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

بايگاني

دي ماه [20]
بهمن ماه [29]
اسفند ماه [29]
فروردين ماه [26]
ارديبهشت ماه [21]
خرداد ماه [12]
تیر ماه [7]
مرداد ماه [13]

از ستم بپرهيزيد که دلهايتان را ويران مي کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

   1   2      >

+ پس چنين پنداشتي ...

قند عسل::: سه‏شنبه 25/5/1384::: ساعت 1:2 عصر
پس چنين پنداشتي که من هم :
همه چيز را پس از مدتي فراموش ميکنم ؟
که به زانو مي افتم ؟
در مقابل اسب سرکش تو ناله مي کنم ؟
که سراغ جادوگري مي روم
تا جامي از زهر برايم بجوشاند ...؟!
نه نگاهي، نه ناله اي، نه دعايي !
نفرين بر تو! سزاي تو اين است.
سوگند به بهشت
به تمامي آنچه مقدس است و حقيقت سوگند
به شبهاي پر التهاب شور و شرر:
ديگر پيش تو باز نمي گردم...

موضوعات يادداشت


+ کشف يک ژن جديد!

قند عسل::: دوشنبه 24/5/1384::: ساعت 12:50 عصر
کشف يک ژن جديد!!
روزي که با تو آشنا شدم، چشمان زيباي تو بود که درونم را آشفته ساخت. چنان ذوب نگاهت گشته بودم که گويي رازي را بايد در در چشمان تو کشف مي‌کردم. مي‌دانستم که تو بي من ، نخواهي توانست زندگي کني، آخر مي‌دانستم کخ چقدر به من وابسته‌اي. با وجود مشکلات بسيار قول دادم لااقل روز يک بار به ديدارت بيايم. ابتدا شايد از روي دلسوزي بود. اما کم کم احساس مي‌کردم من نيز به تو وابسته‌ام.
هيچ وقت دلم نمي‌خواست آن اتفاق وحشتناک بيفتد. عذاب وجدان زندگي را از من گرفته. هنوز نمي‌دانم چرا آن کار غير انساني را مرتکب شدم. مي‌دانم آن لحظه چه احساسي داشتي. آخر من با بيرحمي تمام تک تک اعضاي تو را از يکديگر جدا مي‌کردم. تو حتي نتوانستي بگويي: چرا؟ حتي وقتي تو را درون بطري شير مجبور به زندگي کردم، بله حتي وقتي تو را بيهوش بر روي "لوپ" انداختم، تو نتوانستي اعتراض بکني. اما نمي‌داني وقتي ديگر به هوش نيامدي من ژن جهش يافته تو را يافتم، ژن رنگ چشمانت را که درونم را آشفته کرده بود.

موضوعات يادداشت


+ بعضيا ميان مي رن ؛...

قند عسل::: دوشنبه 24/5/1384::: ساعت 12:43 عصر
بعضيا ميان مي رن ؛ عابرن .
بعضيا ميان چند صباحي مي مونن بعد ميرن ؛ مسافرن .
و ....
بعضيا ميان مي مونن مي ميرن ؛ عاشقن .
يه بزرگي مي گفت براي اينکه کار بزرگي بکني باس خودت بزرگ باشي
عاشق باشي !
آخه مي دونين چيه !! ارزش هر کس به قدر همت اوست !

موضوعات يادداشت


+ بادها مي وزند ...

قند عسل::: دوشنبه 24/5/1384::: ساعت 12:36 عصر
* بادها مي وزند ‚ عده اي در مقابل آن ديوار مي سازند و تعدادي آسياب به پا مي کنند.
* من هرگز نمي نالم ...قرنها ناليدن بس است...ميخواهم فرياد بزنم!...اگر نتوانستم سکوت مي کنم...(علي شريعتي)

موضوعات يادداشت


+ بازسازي مجدد دنيا

قند عسل::: يکشنبه 23/5/1384::: ساعت 2:39 عصر
بازسازي مجدد دنيا
 
پدر در حال مطالعه رزونامه بود،اما پسر کوچکش دست از مزاحمت و شيطاني بر نمي داشت.پدر خسته از اين ماجرا،يک ورق کاغذ را جدا کرده_که نقشه دنيا بر روي آن ديده مي شد _ آن را به چند قسمت پاره کرده و تحويل پسر بچه داد .
 حالا کاري براي انجام دادن داري،من به تو يک نقشه ديا را تحويل داده و مي خواهم تو آن را دقيقا همان طوري که بود ،به هم بچسباني .
 پدر سپس مجددا مشغول مطالعه روز نامه شد و مي دانست که اين کار حداقل پسر بچه را براي بقيه ساعات روز سرگرم نگاه خواهد داشت،اما پانزده دقيقه بعد پسرک با نقشه برگشت .
 پدر حيرت زده پرسيد:
 _آيا مادرت به تو جغرافيا ياد داده است؟
 کودک پاسخ داد:
 نه پدر،من چيزي از آن نمي دانم،اما اتفاقي که افتاد اين بود کا آن روي ديگر ورقه اي که به من دادي ،عکس شخصي چاپ شده بود و من موفق شدم که با بازي انسان ،دنيا را هم مجددا بسازم.
 پائلو کوئليو

موضوعات يادداشت


+ نامه مادر غضنفر به ...

قند عسل::: يکشنبه 23/5/1384::: ساعت 12:42 عصر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.


موضوعات يادداشت


+ يه اسکناس پاره ومچاله . . ؟!

قند عسل::: چهارشنبه 19/5/1384::: ساعت 12:40 عصر
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند ، يک اسکناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد : چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت .

سخنران گفت : بسيار خوب ، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم . و سپس در برابر نگاه هاي متعجب ، اسکناس را مچاله کرد و پرسيد : چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
و باز دست هاي حاضرين بالا رفت . اين بار مرد ، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار لگدمال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد . بعد اسکناس را برداشت و پرسيد : خوب ، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟وباز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : دوستان با اين همه بلاهايي که من سر اسکناس آوردم ، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد .
وادامه داد : در زندگي واقعي هم همين طور است ، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که رو به رو مي شويم ، مچاله مي شويم ، خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگري پشيزي ارزش نداريم ، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده است ، هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند ، آدم با ارزشي هستيم .

موضوعات يادداشت


+ عشق

قند عسل::: دوشنبه 17/5/1384::: ساعت 11:15 صبح

عشق نمي پرسه
تو کي هستي
، فقط مي گه تو
مال من هستي.

عشق نمي پرسه
اهل کجايي
، فقط مي گه
تو قلب من زندگي مي کني.

عشق نمي پرسه که
تو چکار مي کني
، فقط مي گه
باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته
.

عشق نمي پرسه چرا
دور هستي
، فقط مي گه هميشه
با من هستي
.

عشق نمي پرسه که
دوستم داري
، فقط مي گه
دوست دارم

.


موضوعات يادداشت


+ زندگي

قند عسل::: يکشنبه 16/5/1384::: ساعت 9:21 صبح
درباغ بي برگي زاده ام.
 ودرثروت فقرغني گشتم.
 وازچشمه ي ايمان سيرابشدم.
 ودرهواي دوست داشتن دم زدم.
 ودر آرزوي آزادي سر برداشتم.
 ودر بالاي غرورقامت کشيدم.
 واز دانش طعامم دادند.
 واز شعر شرابم نوشاندند.
 واز مهر نوازشم کردند.
 و
حقيقت دينم شد وراه رفتنم.
 و
خيرحياتم شد و کار ماندنم.
 و
زيبايي عشقم شد وبهانه ي زيستنم!
 دکترعلي شريعتي

موضوعات يادداشت


+ به تو مي انديشم ...

قند عسل::: يکشنبه 16/5/1384::: ساعت 9:16 صبح
به تو مي انديشم اي تنها ترين ستاره آسمان
 به تو مي انديشم اي روشن ترين ماه شب
 به تو مي انديشم اي آفتاب روزهاي سرد
 و تو چه بي دليل نگاهم ميکني
 چه غريب مانده ام در اين شهر گم شده
 چه بي صدا نشسته ام در انتظار يک فانوس
 و عبور ميکنم از مرز رفتن و نرفتن
 ميشنوم اما اينک صدايت را
 فانوس به دست برايم
 نور مي آوري
 و نگاهم ميکني

موضوعات يادداشت


   1   2      >

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by:www.persianblog.com