وقتي که در هياهوي خزان به دنيا امدم فکر کردم که در سکوت بهاري مي ميرم اما انچنان در زمستان زندگيم يخ مي زنم که هيج خورشيدي قادر به ذوب کردن ان نيست ...جز خورشيد عشق تو...! اي کاش مي شد تا بار ديگر حرارت حرفهايت صفاي گامهايت وشراره چشمهايت را احساس مي کردم تا بار ديگر شاهد بهاري در زمستان باشم.
دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي کلمه دوست داشتن دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحرگاه عشق دوستت دارم همچو تکه ابرهاي سفيدي که در اوج آسمان آبي در حال عبورند دوستت دارم چون تو را ميخواهم دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور ميکني دوستت دارم همچو رهائي پرنده از قفس و پرواز پرغرور او در اوج آسمانها همچو غنچه اي که آرام آرام باز ميشود و گل ميشود ، همچو اواخر زمستان که شکوفه هاي بهاري باز ميشوند
فکر کردم آسمان را ميتوان تسخير کرد آب اقيانوس را با آه خود تبخير کرد فکر کردم مي توان با قطره هاي اشک خود دشتهاي تشنه روي زمين را سير کرد فکر کردم برکه پاکيزه قلب تورا مي توان با يک نگاه ساده ام تفسير کرد فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد هيچ فهميدي دلم را رفتنت پير کرد ؟